تبليغاتX
مسافر کوچولو
یادداشت های صورتی یه مسافر

 

یه نفس عمیق بکش؛ آره با توهستم٬ میگم

 

یه نفس عمیق..............

 

آها! حالا بهتر میتونی فکر کنی.

 

بین باور کردن و انکار کردن بهار یه

 

نفس عمیقه عمیق فاصله هست.

 

چرا میخوایم بهارو با تموم زیباییاش

 

انکار کنیم؟

 

چه تو بخوای چه نخوای بهار میاد و

 

طبیعت رو دوباره متولد میکنه

 

پس تو چرا از نو متولد نشی؟

 

با تو هستم دوست خوبم انکار کردن

 

بهار روشنفکری نیست!

 

از بهارو خوشگلیاش تا میتونی لذت

 

ببر.

 

بذار همون حرف کلیشه ایی رو تکرار کنم:

 

از زندگی لذت ببر که دنیا دو روزه!

 

سال نو به همتون خوش بگذره.




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:32  توسط زهرا  | 

معمولا رسمه که نظر سنجی رو با مقدمه شروع میکنن

پس منم این رسم رو بجا میارم.

میدونم که نسبت به این مطلب واکنش های مختلفی نشون

داده میشه,ولی از اونجایی که من بشدت به ایده های

اطرافیانم احترام میذارم(که باز هم میدونم موضع های

مختلفی نسبت به این  اخلاقم گرفته خواهد شد)ازشون

میخوام که در کمال صحت و سقم!!!!!!!نظرشون

رو راجع به من بگن.

من دوست دارم بدونم از نظر دوستام چه جور

آدمی هستم.این کار بدیه,نه واقعا کار بدیه!؟

حالا بد یا خوب من ازتون میخوام در موردم

نظر بدین!

توجه...................................توجه:

این نظر سنجی در کمال دموکراسی برگزار

می شه.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:45  توسط زهرا  | 

 

 

اعتراف کردن کار سختیه مخصوصا وقتی خود آدم به

این برسه که اشتباه کرده و داوطلبانه دست به اعتراف

بزنه.

اره من اشتباه بزرگی کردم و مدتی از وقت با ارزشمو

به کسی فکر کردم که واسش هیچی بودم, بد بختی اینجا

بود که هر کسی هم بهم میگفت اون ارزششو نداره

میگفتم میدونم ولی نمیتونم ازش دل بکنم...

وای وای وای ...

وقتی فکر میکنم اون لعنتی چه جوری باعث شد چند

بار غرورمو زیر پا بزارم  میخوام دیوونه شم

انگار کاملا سهر شده بودم. شوخی نمیکنم واقعا سهر

شده بودم. اون شده بود تموم زندگیم. درحالی که من

شاید در طول روز چند دقیقه بیشترفکرش رواشغال نمیکردم.

میدونم مسخرست اون فقط یه ماه تو زندگیم بود ولی

من اینقدر بهش دلبسته بودم که همش تو فکرش بودم

تو روزنامه، تو دانشگاه، تو خواب و تو بیداری اصلا

تموم لحظه ها...

وای که چه روزای بیخودی بود. منی که میگفتم

هیچ جوره نمیتونم فراموشش کنم! الان چنان

ازش بیخبرم که انگار اصلا همچین آدمی وجود نداشته.

حالا خوشحالم، خیلی خوشحالم

دارم یه دوره ی جدید و البته کاملا عاقلانه رو

شروع می کنم و از خدایی که همیشه به

همراهیش ایمان دارم میخوام کمکم کنه دیگه

اشتباه نکنم.

به قول معین:

من اگر عاشق نباشم

از خودم سیرم  زود میمیرم

فعلا یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:25  توسط زهرا  |