|
یادداشت های صورتی یه مسافر
|
بعضی وقتا آدما تو زندگیشون با یه چالش بزرگ روبرو میشن
حالا منم تو این مقطع از زندگیم خودمو درگیر این چالش میبینم
فکر نمیکردم که اینقدر سخت باشه!
راستش یه وقتایی به این فکر میکنم که من آدم خوشبختی هستم
یا نه؟
لعنت؛ لعنت به آدمایی که دارن خوشبینی منو خدشه دار میکنن...
الان تو یه حالتی هستم که احساس خفگی میکنم
دلم میخواد بدونم آیندم چی میشه؟ این فکر آزارم میده! اه لعنتی

ولی نه فکرشو که میکنم میبینم خوشبختم؛ آره من خوشبختم
- نزدیکترین کسانم منو عاشقانه دوست دارن٬ منم تا حد پرستش
اونا رو دوست دارم.
- یه قلب پر از امید و ایمان به خدا دارم و هیچ چیز٬ حتی در
بد ترین شرایط منو از اون نا امید نمیکنه.
- هیچ دلبستگی به مادیات این دنیا ندارم.
- تا حالا تو زندگی تحصیلی و کاری به چیزایی که میخواستم
رسیدم.
خب٬ من دیگه باید منتظر چی باشم؟ اگه اینا خوشبختی نیست
پس چیه؟

حالا من خودمو آدم خوشبختی میدونم و از خدای مهربونم
که با وجود نا سپاسی هام هنوزم یاریم میکنه در کمال
جسارت میخوام اگرتو تقدیر آینده ی من چیزی بجز خوشبختی
نوشته٬ اونو پاک کنه و رنگ خوشبختی بهش بزنه.
* پ. ن : من حالا کسی رو تو زندگیم دارم که هر روز بیشتر از قبل
با اون احساس خوشبختی میکنم و ازش ممنونم که هست!