تبليغاتX
مسافر کوچولو
یادداشت های صورتی یه مسافر

 

سلام

من اومدم٬ اونم بعد از یه غیبت نسبتا طولانی

تو این چند روزی که نبودم٬ علاوه بر امتحاناتم یه اتفاق تلخ

هم برام افتاد.

 

دوست داشتم تمام ماجرا رو واستون تعریف کنم٬ ولی نه شما

حوصله خوندنش رو دارین و نه من توان گفتنش رو.

من و خونوادم صبح سه شنبه هفته پیش با یه خبر تلخ از

خواب بیدار شدیم"خبر فوت پدر بزرگ عزیزم!"

 

 

همیشه وقتی با دوستام صحبت میکردم و حرف پدر و مادر

بزرگ به میون میومد٬ با یه ذوق خاصی میگفتم:" من که

هر چهارتاشون رو دارم." ولی حالا میبینم که تو سه سال

سه تاشون رو از دست دادم. پدربزرگ و مادربزرگ مادریم که

به فاصله 100 روز از دنیا رفتن. امسال هم که پدر بابام مارو

تنها گذاشت.

تو خانواده ما پدربزرگها و مادربزرگها یه جایگاه خاصی دارن.

منم از اونجایی که از دو طرف نوه ارشد

محسوب میشم٬ یه رابطه قلبی خاصی با اونها داشتم. به همین

دلیل هم رفتن هر کدومشون تاثیر بدی روم گذاشت٬ بخصوص

پدر مادرم که واقعا یه علا قه عجیب قلبی بین ما بود.

 

حالا بعد از گذشت هفت روز دارم آثار این غم بزرگ رو تو

بابام میبینم. اون خیلی شکسته شده٬ دیگه اون آدم شوخ و

بذله گوی سابق نیست. دوست ندارم بابام رو اینجوری ببینم.

از خدا میخوام که به بابام صبر بده تا با این مصیبت کنار بیاد.

 

* پ.ن:ببخشید اگه ناراحتتون  کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 23:52  توسط زهرا  |