تبليغاتX
مسافر کوچولو
یادداشت های صورتی یه مسافر

 

 

بخدا نمیخوام ناله و شکایت کنم ولی چیکار کنم

 

یه مدته که افسار زندگیم از دستم در رفته

 

آدمایی دارن واسه آینده ام تصمیم میگیرن که

 

نمیدونم از کجا و چطور تو سرنوشتم پیداشون شده

 

آدمایی که از دین و دیانت و مذهب٬فقط و فقط

 

چادر سر کردن رو یاد گرفتن!!

 

آدمایی که معلوم نیست چطور یک شبه به

 

یک میز رسیدن و حالا تمام دلخوشیشون شده

همون میز!!

 

آدمایی که همه چیز رو تو مقام و منسب میبینن

 

آدمایی که از ظاهرشون بر میاد زیاد دلداده به دنیا نباشن

 

ولی باطنشون چیز دیگه ای میگه!!

 

حالا همین آدما دارن برای من و آینده ام تصمیم میگیرن

 

چه میشه کرد؟!فعلا که دور٬دور اونهاست

 

ولی کاش بدونن که هیچ چیزی موندگار نیست

 

کاش یه سری به کتابای دینی و مذهبی که تنها

 

برای ظاهر سازی تو کتابخونه خونشون ردیف کردن بزنن!!

 

 

پ.ن:خدا جونم٬داری امتحانم میکنی؟؟

امیدوارم اونقدر قوی باشم که سر بلند از این آزمون خارج بشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط زهرا  | 

 

"بهترین خبر همین حضور تو"

قرار بود وقتی خبر خوشی شد برگردم

ولی همین که تو هستی خودش خبر خوشیه

میدونم و میدونی که بی هم نمیتونیم

بین تمام آدمای دور و برمون تنها یه نفر

مارو نمی خواست با هم ٬ اما

حالا ما با همیم (تو خیالمون) تنهای تنها

تو خودت خواستی که بر گردم

منم برگشتم ٬ چون  از نگفتن بعضی حرفا

داشتم خفه می شدم ٬ آخه اینجا تنها جاییه که میتونم

بی دغدغه حرفام رو بنویسم

یه مشت حرفای چرک و تمیز روی دلم تلنبار شده

حرفای چرک رو میریزم دور تا با حرفای تمیز

زندگی رو ادامه بدم

ما میخوایم به یاد همدیگه زندگی رو زنده باشیم ٬ نه؟

هستم تا وقتی هستی...

 

پ.ن بوی دستای تو داره غربت دستای من

پ.ن اگه به تموم خوبی هات یه خوش قولی رو هم اضافه کنی عالی میشه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط زهرا  |