|
یادداشت های صورتی یه مسافر
|

بخدا نمیخوام ناله و شکایت کنم ولی چیکار کنم
یه مدته که افسار زندگیم از دستم در رفته
آدمایی دارن واسه آینده ام تصمیم میگیرن که
نمیدونم از کجا و چطور تو سرنوشتم پیداشون شده
آدمایی که از دین و دیانت و مذهب٬فقط و فقط
چادر سر کردن رو یاد گرفتن!!
آدمایی که معلوم نیست چطور یک شبه به
یک میز رسیدن و حالا تمام دلخوشیشون شده
همون میز!!
آدمایی که همه چیز رو تو مقام و منسب میبینن
آدمایی که از ظاهرشون بر میاد زیاد دلداده به دنیا نباشن
ولی باطنشون چیز دیگه ای میگه!!
حالا همین آدما دارن برای من و آینده ام تصمیم میگیرن
چه میشه کرد؟!فعلا که دور٬دور اونهاست
ولی کاش بدونن که هیچ چیزی موندگار نیست
کاش یه سری به کتابای دینی و مذهبی که تنها
برای ظاهر سازی تو کتابخونه خونشون ردیف کردن بزنن!!
پ.ن:خدا جونم٬داری امتحانم میکنی؟؟
امیدوارم اونقدر قوی باشم که سر بلند از این آزمون خارج بشم
"بهترین خبر همین حضور تو"
قرار بود وقتی خبر خوشی شد برگردم
ولی همین که تو هستی خودش خبر خوشیه
میدونم و میدونی که بی هم نمیتونیم
بین تمام آدمای دور و برمون تنها یه نفر
مارو نمی خواست با هم ٬ اما
حالا ما با همیم (تو خیالمون) تنهای تنها
تو خودت خواستی که بر گردم
منم برگشتم ٬ چون از نگفتن بعضی حرفا
داشتم خفه می شدم ٬ آخه اینجا تنها جاییه که میتونم
بی دغدغه حرفام رو بنویسم
یه مشت حرفای چرک و تمیز روی دلم تلنبار شده
حرفای چرک رو میریزم دور تا با حرفای تمیز
زندگی رو ادامه بدم
ما میخوایم به یاد همدیگه زندگی رو زنده باشیم ٬ نه؟
هستم تا وقتی هستی...
پ.ن بوی دستای تو داره غربت دستای من
پ.ن اگه به تموم خوبی هات یه خوش قولی رو هم اضافه کنی عالی میشه!!!![]()